اخر ارامش.....
و سلام نام خداست.....
از ابراهيم ادهم نقل است که :
غلامي خريدم ، به او :
گفتم : به چه نامي ؟ گفت : تا چه خواني !
گفتم : چه خوري ؟ گفت : تا چه دهي !
گفتم : چه پوشي ؟ گفت : تا چه پوشاني !
گفتم : چه کني ؟ گفت : تا چه فرمايي !
و نهايتاْ گفتم:چه خواهي؟ گفت: مرا با خواستن چه کار ؟!!!
پس با خود گفتم اي مسکين، بندگي بياموز که در همه عمر معبود را چنين بنده بوده اي ؟!!!

اه....ای ارامش جاوید کی ایی به دست
اسمان یک لحظه حالی دل بخواهم داده بود.....![]()
![]()
فریدون مشیری
+ نوشته شده در جمعه ۱۹ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۹:۴۳ ب.ظ توسط بارون
|
بیست، بهمن را پشت سر گذارده ام ، به امید دیدار تو و تو ای تکیه گاه کلال بارانیم برایت می نویسم تا در شب های بارونی باورم کنی.