وقت باران تو بیا......

 

و سلام نام خداست....

سال نو مبارک...

 


اول آبی بود این دل، آخر اما زرد شد


آفتابی بود، ابری شد، سیاه و سرد شد


آفتابی بود ،ابری شد، ولی باران نداشت


رعد و برقی زد ولی رگبار برگ زرد شد


صاف بود و ساده و شفاف، عین آینه


آه، این آیینه کی غرق غبار و گرد شد ؟


هر چه با مقصود خود نزدیکتر می شد ،نشد


هرچه از هر چیز و هر ناچیز دوری کرد ،شد


هر چه روزی آرمان پنداشت ،حرمان شد همه


هر چه می پنداشت درمان است ،عین درد شد


سر به زیر و ساکت و بی دست و پا می رفت دل


یک نظر روی تو را دید و حواسش پرت شد


بر زمین افتاد چون اشکی ز چشم آسمان


ناگهان این اتفاق افتاد : زوجی فرد شد


بعد هم تبعید و زندان ابد شد در کویر


عین مجنون از پی لیلی بیابانگرد شد


کودک دل شیطنت کرده است یک دم در ازل


تا ابد از دامن پر مهر مادر طرد شد


قیصر امین پور

 

به امید دیدارش....


در کوی نیک نامان ما را گذر نباشد......

 

 


سلام!


حال همه‌ي ما خوب است


ملالي نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالي دور،


که مردم به آن شادمانيِ بي‌سبب مي‌گويند


با اين همه عمري اگر باقي بود


طوري از کنارِ زندگي مي‌گذرم


که نه زانويِ آهويِ بي‌جفت بلرزد و


نه اين دلِ ناماندگارِ بي‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم


حواليِ خوابهاي ما سالِ پرباراني بود


مي‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هواي تازه‌ي باز نيامدن است


اما تو لااقل، حتي هر وهله، گاهي، هر از گاهي


ببين انعکاس تبسم رويا


شبيه شمايل شقايق نيست!


راستي خبرت بدهم


خواب ديده‌ام خانه‌ئي خريده‌ام


بي‌پرده، بي‌پنجره، بي‌در، بي‌ديوار ... هي بخند!


بي‌پرده بگويمت


چيزي نمانده است، من چهل ساله خواهم شد


فردا را به فال نيک خواهم گرفت


دارد همين لحظه


يک فوج کبوتر سپيد


از فرازِ کوچه‌ي ما مي‌گذرد


باد بوي نامهاي کسان من مي‌دهد


يادت مي‌آيد رفته بودي


خبر از آرامش آسمان بياوري!؟


نه جانم


نامه‌ام بايد کوتاه باشد


ساده باشد


بي حرفي از ابهام و آينه،


از نو برايت مي‌نويسم


حال همه‌ي ما خوب است 


                                  اما تو باور نکن!

 


بارالها


براي همسايه اي که نان مرا ربود نان، 

 
براي دوستي که قلب مرا شکست مهرباني، 


براي آنکه روح مرا آزرد بخشايش 


و براي خويشتن خويش آگاهي و عشق  


ميطلبم. 


دکتر علي شريعتي