عصر یک جمعه دلگیر......
و سلام نام خداست.....

یوسف گمگشده باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
دایما یکسان نباشد کار دوران غم مخور
گر بهار عمر باشد ، باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور
ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان،زطوفان غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نی از سر غیب
باشد اندرپرده بازیهای پنهان غم مخور
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن رانیست پایان غم مخور
حال ما، در فرقت جانان و ابرام رقیب،
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور
+ نوشته شده در جمعه ۵ تیر ۱۳۸۸ ساعت ۴:۱۵ ب.ظ توسط بارون
|
بیست، بهمن را پشت سر گذارده ام ، به امید دیدار تو و تو ای تکیه گاه کلال بارانیم برایت می نویسم تا در شب های بارونی باورم کنی.