تبليغاتX
شب بارونی

شب بارونی

عیسی بیا که وقت دمیدن رسیده است / بر پیکر الهه ی بی جان عاشقی....

و سلام نام خداست...

حالمان بد نيست غم کم مي خوريم
کم که نه! هر روز کم کم مي خوريم

آب مي خواهم، سرابم مي دهند
عشق مي ورزم عذابم مي دهند

خود نميدانم کجا رفتم به خواب
از چه بيدارم نکردي آفتاب؟؟

خنجري بر قلب بيمارم زدند
بي گناهي بودم و دارم زدند

دشنه اي نامرد بر پشتم نشست
از غم نامردمي پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد
يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد مي شوم
خوب اگر اينست من بد مي شوم

بس کن اي دل نابساماني بس است
کافرم ديگر مسلماني بس است

در ميان خلق سردرگم شدم
عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابي کسي خو مي کنم
هر چه در دل داشتم رو مي کنم

نيستم از مردم خجر بدست
بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستي کار ماست
چشم مستي تحفه ي بازار ماست

درد مي بارد چو لب تر مي کنم
طالعم شوم است باور مي کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام
راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن!
من خودم خوشباورم گولم مزن!

من نمي گويم که خاموشم مکن
من نمي گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش
من نمي گويم مرا غم خوار باش

من نمي گويم،دگر گفتن بس است
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياري نبود
قصه هايم را خريداري نبود!!!

واي! رسم شهرتان بيداد بود
شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون مي چکد
خون من،فرهاد،مجنون مي چکد

خسته ام از قصه هاي شوم تان
خسته از همدردي مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد
اين همه ليلي،کسي مجنون نشد

آسمان خالي شد از فريادتان
بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام
بويي از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود
تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!
فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!
هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکي براي ما نريخت
هر که با ما بود از ما مي گريخت

چند روزي هست حالم ديدنيست
حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روي زمين زل مي زنم
گاه بر حافظ تفاءل مي زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت
يک غزل آمد که حالم را گرفت:

ما زياران چشم ياري داشتيم
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم


دلگيرتر از هميشه...

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت9:6 قبل از ظهرتوسط بارون | |

وسلام نام خداست.....
ادامه مطلب

+نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت4:57 بعد از ظهرتوسط بارون | |

وسلام نام خداست.....


راننده داد زد:
                 دونفر !
                           شهر عاشقان


از جاده قدیم و سرسبز آسمان

صبحانه و نماز، توقف کنار ماه
در قهوه خانه های قشنگ ستارگان

در بین راه حوصله تان سر نمی رود
با دیدن مناظر زیبای کهکشان

عصرانه ای که چاشنی اش چایی شماست!
قطاب یزد یا گز شیرین اصفهان

امشب به افتخار شما پخش میکنیم
تصنیف هایی از قمر و ایرج و بنان

راننده داد زد:
                دو نفر!
                        پاسخی نبود!
کم کم شروع شد نق و نوق مسافران:

" مثل همیشه خدا بد مسافر است
شهر خرابه ها گلی،شهر آب و نان

گیرند مردمان گرفتار شهر شوم
سگدوزنان برای دو لقمه دوان دوان

آقا بیا این دو نفر را سوار کن
در بین راه از پریان و فرشتگان"

راننده داد زد:
                دو نفر!
                        نصف قیمت است !

راننده داد زد :
                 دو نفر!
                          مفت و رایگان!!

کوه یخ امید دلش کم کم آب شد
نم نم ز چشم های سیاهش روان روان

راننده!
          رفت!
                   بار دگر میرویم ما.....

فرصت همیشه هست!
                                عزیزدلم!
                                             بمان!

 

مسعود دیانی

 


بس که جراحات دلم کاری است
                                           خون دل از هر مژه ام جاری است

سبزترین سرو چرا زرد شد؟؟

اعیاد ماه شعبان مبارک باد ......

+نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت0:3 قبل از ظهرتوسط بارون | |

وسلام نام خداست.....

 

آن شب سكوت خلوت غار حرا شكست

با آن شكست، قامت لات و عزا شكست


آمد به گوش ختم رسولان ندا بخوان

مُهر سكوت لعل بشر زان ندا شكست


با خواندن نخوانده الفبا طلسم جهل

در سرزمین ركن و مقام عصا شكست


آدم به باغ خلد خدا را سپاس گفت

تا سدّ ظلم و فقر به ام القرا شكست


نوح نبى به ساحل رحمت رسید و خورد

طوفان به پاس حرمت خیرالورا شكست


بر تخت گل نشست در آتش خلیل حق

تا ختم الانبیا گل لبخند را شكست


عیسى مسیح مُهر نبوّت به او سپرد

زیرا كه نیست دین ورا تا جزا شكست


آمد برون ز غار حرا میر كائنات

آن سان كه جام خنده باد صبا شكست


در خانه رفت و دید خدیجه كه مى‌دهد

از بوى خویش مُشك غزال ختا شكست


بر دور خویش كهنه گلیمى گرفت و خفت

آمد ندا كه داد به خوابش ندا شكست


یا «ایّها المدّثر»ش آمد به گوش و گفت

باید كه سدّ درد ز هر بینوا شكست


قانون مرگ زنده به گوران به گوركن

كز مرگ دختران نرسد بر بقا شكست


آماده بهر گفتن تكبیر كن بلال

چون مى‌دهد به معركه خصم دغا شكست


اینك به خلق دعوت خود آشكار كن

هرگز نمى‌خورد به جهان دین ما شكست


برخیز و بت شكن كه على دستیار توست

كز بت نمى‌خورد على مرتضى شكست


طعن ابى لهب نكند رنجه خاطرت

كو مى‌خورد ز آیه «تبّت یدا» شكست


«ژولیده» گفت از اثر وحى ذات حق

آن سكوت خلوت غار حرا شكست


شاعر : ژولیده نیشابوری

  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت1:2 قبل از ظهرتوسط بارون | |

و سلام نام خداست.....

 

از ابراهيم ادهم نقل است که :

غلامي خريدم ، به او :
 
گفتم : به چه نامي ؟ گفت : تا چه خواني !
 
گفتم : چه خوري ؟ گفت : تا چه دهي !
 
گفتم : چه پوشي ؟ گفت : تا چه پوشاني !
 
گفتم : چه کني ؟ گفت : تا چه فرمايي !
 
و نهايتاْ گفتم:چه خواهي؟ گفت: مرا با خواستن چه کار ؟!!!
 
پس با خود گفتم اي مسکين،  بندگي بياموز که در همه عمر معبود را چنين بنده بوده اي ؟!!!

اه....ای ارامش جاوید کی ایی به دست

اسمان یک لحظه حالی دل بخواهم داده بود.....

 

فریدون مشیری

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت9:43 بعد از ظهرتوسط بارون | |

 و سلام نام خداست....

لادت حضرت علی


نه خدا توانمش خواند نه بشر توانمش گفت
                                                             متحیرم چه نامم شه ملک لافتی را

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت1:41 بعد از ظهرتوسط بارون | |

و سلام نام خداست.....

یوسف زهرا بیا.....

یوسف گمگشده باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
دایما یکسان نباشد کار دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد ، باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان،زطوفان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نی از سر غیب
باشد اندرپرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن رانیست پایان غم مخور

حال ما، در فرقت جانان و ابرام رقیب،
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
 
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت4:15 بعد از ظهرتوسط بارون | |

و سلام نام خداست.....

 


از نخستین شب جمعه ماه رجب غفلت نکنید چه آن شب را ملائکه "شب رغائب" نامند.

 رسول خدا(ص) فرموده:
نیست کسی که اولین پنجشنبه ماه رجب را روزه بگیرد و بین عشا و نیمه شب 12 رکعت نماز بگزارد و بین هر دو رکعت سلام دهد و در هر رکعت یک مرتبه سوره حمد و سه مرتبه سوره قدر و 12 مرتبه سوره توحید بخوواند و چون از نماز فارغ شد هفتاد مرتبه بر من صلوات فرستد و بگوید:اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله.پس به سجده رود و در سجود هفتاد مرتبه بگویید : سبوح قدوس رب الملائکه والروح سپس سر بردارد و بگویید: رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی العظیم. و دوباره به سجده رود همان که در سجده اول گفت بگویید پس حاجت خود را از خدا بخواهد همانا براورده می شود ان شا الله.

کتاب المراقبات نوشته میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ص ۱۲۰

التماس دعا....بارون

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت0:30 قبل از ظهرتوسط بارون | |

و سلام نام خداست....

بال هایم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
"اما من درخت نيستم.تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت:"من فرق درخت ها و آدم ها رو خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:"راستي ، چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد ،اما باز هم خنديد.
پرنده گفت:"نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خاليست." انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش
 چيزي را به ياد آورد.چيزي که نمي دانست چيست.شايد يک آبيِ دور.يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت:"غير از تو ،پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم   که پر زدن از يادشان رفته است. درست
است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود."
پرنده اين را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد
روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش ، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"يادت مي آيد ، تو را با دو بال و دو پا
آفريده بودم؟زمين و آسمان هر دو براي تو بود.اما تو آسمان را نديدي.

راستي ، عزيزم،  بال هايت را کجا جا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گريست.
                                                                                      

                                                                                                        "عرفان نظر آهاري"


+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت3:55 بعد از ظهرتوسط بارون | |

 

عصر يک جمعه دلگير دلم گفت:

بگويم بنويسم که چرا عشق به انسان نرسيدست چرا آب به گلدان نرسيدست و هنوزم که هنوز است غم عشق به پايان نرسيدست!

بگو حافظ دلخسته ز شيراز بيايد بنويسد که هنوزم که هنوز است چرا يوسف گم گشته به کنعان نرسيدست....




کاش مي­شد به نگارم ،بنگارم باران

 

دوست دارم که بر اين خاک ببارم باران

دوست دارم که دل از شهر و ديارم بکنم

بروم سر به بيابان بگذارم باران

سبز نه، زرد نه، آميزه­اي از سبزم و زرد

بس که در هم شده پاييز و بهارم باران
!
زیر باران باید رفت....

+نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت3:9 بعد از ظهرتوسط بارون | |