تبليغاتX
شب بارونی

شب بارونی

و سلام نام خداست.....

یوسف زهرا بیا.....

یوسف گمگشده باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

این دل غم دیده حالش به شود دل بد مکن
وین سر شوریده باز آید به سامان غم مخور

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نبود
دایما یکسان نباشد کار دوران غم مخور

گر بهار عمر باشد ، باز بر تخت چمن
چتر گل در سرکشی ای مرغ خوشخوان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی برکند
چون تو را نوح است کشتیبان،زطوفان غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نی از سر غیب
باشد اندرپرده بازیهای پنهان غم مخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کآن رانیست پایان غم مخور

حال ما، در فرقت جانان و ابرام رقیب،
جمله می داند خدای حال گردان غم مخور
 
حافظا در کنج فقر و خلوت شبهای تار
تا بود وردت دعا و درس قرآن غم مخور

 

+نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت4:15 بعد از ظهرتوسط بارون | |

و سلام نام خداست.....

 


از نخستین شب جمعه ماه رجب غفلت نکنید چه آن شب را ملائکه "شب رغائب" نامند.

 رسول خدا(ص) فرموده:
نیست کسی که اولین پنجشنبه ماه رجب را روزه بگیرد و بین عشا و نیمه شب 12 رکعت نماز بگزارد و بین هر دو رکعت سلام دهد و در هر رکعت یک مرتبه سوره حمد و سه مرتبه سوره قدر و 12 مرتبه سوره توحید بخوواند و چون از نماز فارغ شد هفتاد مرتبه بر من صلوات فرستد و بگوید:اللهم صل علی محمد النبی الامی و علی آله.پس به سجده رود و در سجود هفتاد مرتبه بگویید : سبوح قدوس رب الملائکه والروح سپس سر بردارد و بگویید: رب اغفر و ارحم و تجاوز عما تعلم انک انت العلی العظیم. و دوباره به سجده رود همان که در سجده اول گفت بگویید پس حاجت خود را از خدا بخواهد همانا براورده می شود ان شا الله.

کتاب المراقبات نوشته میرزا جواد آقا ملکی تبریزی ص ۱۲۰

التماس دعا....بارون

+نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت0:30 قبل از ظهرتوسط بارون | |

و سلام نام خداست....

بال هایم کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟


پرنده بر شانه هاي انسان نشست.
انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت:
"اما من درخت نيستم.تو نمي تواني روي شانه ي من آشيانه بسازي."
پرنده گفت:"من فرق درخت ها و آدم ها رو خوب مي دانم.اما گاهي پرنده ها و آدم ها را اشتباه مي گيرم."
انسان خنديد و به نظرش اين خنده دارترين اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت:"راستي ، چرا پر زدن را کنار گذاشتي؟؟"
انسان منظور پرنده را نفهميد ،اما باز هم خنديد.
پرنده گفت:"نمي داني توي آسمان چقدر جاي تو خاليست." انسان ديگر نخنديد. انگار ته ته خاطراتش
 چيزي را به ياد آورد.چيزي که نمي دانست چيست.شايد يک آبيِ دور.يک اوج دوست داشتني.
پرنده گفت:"غير از تو ،پرنده هاي ديگري را هم مي شناسم   که پر زدن از يادشان رفته است. درست
است که پرواز براي يک پرنده ضرورت است ،اما اگر تمرين نکند فراموش مي شود."
پرنده اين را گفت و پر زد.انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اينکه چشمش به يک آبي بزرگ افتاد و به ياد آورد
روزي نام اين آبي بزرگ بالاي سرش ، آسمان بود و چيزي شبيه دلتنگي توي دلش موج زد.
آن وقت خدا بر شانه هاي کوچک انسان دست گذاشت و گفت:"يادت مي آيد ، تو را با دو بال و دو پا
آفريده بودم؟زمين و آسمان هر دو براي تو بود.اما تو آسمان را نديدي.

راستي ، عزيزم،  بال هايت را کجا جا گذاشتي؟"
انسان دست بر شانه هايش گذاشت و جاي خالي چيزي را احساس کرد.آن وقت رو به خدا کرد و گريست.
                                                                                      

                                                                                                        "عرفان نظر آهاري"


+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت3:55 بعد از ظهرتوسط بارون | |